دلبر خوشكل و بي معرفتم اولا عرض سلام دوّما هر جا هستي زير سايه ي خدا گل خنده رولبات شكفته باد؛ اگه از راه كرامت حال و احوال ما رو خواسته باشي هي ... اونقده نفس مياد كه پس نيوفتيم. ميدوني نمي خواستم كه واست نامه بدم تو بميري گاهي وقتها يه سؤال مثل سنگ آسياب رو دلم سنگيني داره ، نكن آبجي به خدا بد مي بيني . حالا كه خوب ميدوني چقده دوسِت دارم عينهو اتومبيل زدي تو دنده ي 2 داري از پيچ خطرناك دلم بالا ميري ؛ آخه لاكردار تو اون روزها اين ريختي نبودي ، حالا اينجوري شدي ، ياد اون روزها بخير... ياد اون روزها بخير كه تو با چادر نماز گل گلي به سبك وزني باد و به زيبايي حوري و پري از كوچه ي ما مي گذشتي و همونجور كه نوشتم رو تنم كاش همون روز كور مي شد جفت چشام . نكن آبجي به خدا بد مي بيني. يه دفعه سر شب مست مي كنم همراه قدّاره بندهاي محل ، اصغر كلّه خر و ناصرو عباس ، بچه هاي كوچه دراز ، درِ حجره ي بابات يه نفس كش مي گم و واسه خاطر تو بازار رو رنگين مي كنم. تو نميري كار ما اين شده هر روز بشينيم درِ دكّه ي اسحاق شتر هي با غمت حال بكنيم . نكن آبجي به خدا بد مي بيني. ديگه بسّه هر چي گفتم ؛ دلبر خوشكل و ناكس و بي معرفتم ، فقط اينو بدون كه تا وقتي قلبم ميگه ييك ، ياك ، پيك ، پاك به خدا دوسِت دارم ، به تمومِ انبياء و اولياء دوست دارم . تا نومه ي بعدي حق نگهدار تو باد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:45  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
چه کسی باور کرد!!!
جنگل جان مرا
آتش عشق تو
خاکستر کرد

asanamd
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:49  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست،
عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما،
هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
๑๑ღ♥ღNegarღ♥ღ๑๑
به دلم می گویمشاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت براو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعدست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شاید و ای کاش و اگر
پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
๑๑ღ♥ღNegarღ♥ღ๑๑
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:21  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
درون باغ مردی بود با بیلی
و موج خنده
در دریای لبهایش نمایان بود!
نگاهش.خاکها را زیر و رو میکرد
و دستانش...
پر از مهر و محبت
و چشمانش...
رویش هر دانه را یکباره می نوشید
نفسهای نجیبش را
تمام باغ می بلعید!
درون باغ مردی
خسته زیر درختی...عشق می پاشید!

asanamd
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46  توسط نگار.مرتضی.صنم
|

