๑๑ღ♥ღNegarღ♥ღ๑๑
به دلم می گویمشاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت براو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعدست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شاید و ای کاش و اگر
پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
๑๑ღ♥ღNegarღ♥ღ๑๑
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:21  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
درون باغ مردی بود با بیلی
و موج خنده
در دریای لبهایش نمایان بود!
نگاهش.خاکها را زیر و رو میکرد
و دستانش...
پر از مهر و محبت
و چشمانش...
رویش هر دانه را یکباره می نوشید
نفسهای نجیبش را
تمام باغ می بلعید!
درون باغ مردی
خسته زیر درختی...عشق می پاشید!

asanamd
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46  توسط نگار.مرتضی.صنم
|
