درون باغ مردی بود با بیلی
و موج خنده
در دریای لبهایش نمایان بود!
نگاهش.خاکها را زیر و رو میکرد
و دستانش...
پر از مهر و محبت
و چشمانش...
رویش هر دانه را یکباره می نوشید
نفسهای نجیبش را
تمام باغ می بلعید!
درون باغ مردی
خسته زیر درختی...عشق می پاشید!

asanamd
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46  توسط نگار.مرتضی.صنم
|